#بی_تو_مگه_میشه_پارت_102
انتظارشو داشتم.بالاخره بایدمیگفتم.قرار بود از این به بعد فقط بخندم و شاد باشم...قرار بود بدون ارسلان زندگی کنم...پس بابا باید پشتم باشه....باید جرئت داشته باشم وگرنه در حقم بی عدالتی میشه..
- بابا...من.و ارسلان ...ما دیگه نمیتونیم با هم ادامه بدیم...
قاشق از دست بابا افتاد و مامان با ترس بهش خیره شد...اما من نباید
می ترسیدم...
- منظورت چیه؟
اخماش تو هم بود...
- دیگه نمیتونیم با هم زندگی کنیم....بابا من خیلی خستم...دیگه نمیکشم...
- شما که با هم مشکلی نداشتین...
به قیافه جدی بابا خیره شدم و گفتم: من.... یعنی اون منو دوست
نداره...رابطمون دوست داشتنو کم داره....بابا دارم عذاب میکشم...احساس خوشبختی نمیکنم..به اندازه یه دنیا از هم دوریم...
برای چند لحظه سکوت برقرار شد.... مامان با استرسی که تو چشماش موج میزد به هردومون نگاه میکرد و لام تا کام حرف نمیزد...بالاخره بابا سکوتو شکست و بهم نگاه کرد و گفت:پشتتم دخترم.ازت حمایت میکنم تا اونجور که دوست داری زندگی کنی...اگه اذيتت میکننه نمیزارم یه اب خوش از گلوش پایین بره..
- نه بابا اذیتم نمیکنه..
- تو رو بهش سپردم و گفتم
خوشبختت کنه...همین که میگی خوشبخت نیستی یعنی رفتارش درست نبوده...پس وای به حالش.
مامان پرید وسط حرفش وگفت:
romangram.com | @romangram_com