#بی_تو_مگه_میشه_پارت_101
همونطور که به سمت میزی که چیده بود میرفت گفت: اگه
میخواستم کاری کنم خیلی وقت پیش میکردم ...
- اخلاق بابا خیلی عوض شده....از اون بابای مستبد و غد یه چیز دیگه
شده...
مامان لبخند غمگینی زد و در حالی که به اتاقشون نگاه میکرد گفت: از وقتی تو از اینجا رفتی شکست...خورد شد... من دیدم که پشیمون شد... با این که یه روز آرزوش بود تو عروس برادرش بشی اما اینبار فهمید اشتباه کرده که مجبورت کرده....فکر کرد فقط خواسته خودش مهمه...
مکثی کردو کنارم ایستاد و اروم گفت: من فکر میکردم تومیخواستیش...وقتی با هم اونروز دیدیمتون تو دلم گفتم اخه وقتی هردوشون همو میخوان چرا با پیشنهاد ازدواجی که عزیز داد مخالفت میکنن...اما هیچوقت اینو نفهمیدم.بابات هم همین فکرو میکرد..ولی وقتی نارضایتی تو
چهرتو میدید از کارش پشیمون شد...حالا هم که میگی دوست نداره و خوشبخت نیستی...
تو تمام مدتی که مامان حرف میزد سرم پایین بود و سکوت کرده بودم...در واقع چیزی نداشتم که بگم.حق کاملا با اونا بود و من بزرگترین اشتباه زندگیمو کرده بودم...با صدای بابا بحثو خاتمه دادیم...
- چی میگین مادر و دختر؟
مامان لبخندی زد و رو به بابا گفت:
بیا بشین.ناهار امادس...
همه دور هم سر میز نشستیم...اولش با سکوت گذشت...اما بعد از چند لحظه بابا شروع کرد..
- چرا شوهرت نیومد؟
romangram.com | @romangram_com