#بی_تو_مگه_میشه_پارت_100
بعد از این که ارسلان رفت طولی نکشید که مامان هم اومد و تا رسید جریانو پرسید که چی شده بیچاره فکر میکرد مشکلمون سطحیه و با یه گفت و گو حل میشه.....
وقتی بهش گفتم که دیگه پیشش برنمیگردم و قصدم جدیه انگار تازه قضیه رو جدی گرفت و با ناراحتی رفت تا به کارش برسه....اونقد تو اتاقم موندم تا بالاخره بابا هم اومد... عزممو جذب کردم...جنگ تازه شروع شده...فکر نکنم بابا به راحتی مامان کنار بیاد.مخصوصا که هنوزم نمیدونستم از دیدنم چه واکنشی نشون میده...چون هنوزم کامل نبخشیده بودم...از اتاق زدم بیرون ..مامان داشت خسته نباشید میگفت..
- سلام بابا..
وقتی دیدم تعجب کرد..
خیلی وقت بود نیومده بودم پیششون...خیلی وقت...
قبل از این که فرصت بدم رفتم تو بغلش..دلم براش تنگ شده و نمیتونستم منکر دلتنگیم بشم کمی تعلل کرد و بعد محکم دستاشودورم حلقه کرد ....هنوز از اغوشش سیرنشده ازش جدا شدم و همونطور که رو به روش ایستاده بودم گفتم: باباجونم...
اشکام اجازه نداد ادامه بدم.سرموانداختم پایین و اشکامو پاک کردم...
- دختر بابا..
سرمو بلند کردم و نگاش کردم...
- جونم بابایی..
- خیلی بی معرفتی..ادم نباید یه سراغ از باباش بگیره..
-بابا حالم زیاد خوب نبود....شرایط خوبی نداشتم...خواهش می کنم منو ببخش..
- بسه دیگه پدر و دختر اشک منم در اوردین...با این حرف مامان ؛من و بابا بهش نگاه کردیم...وقتی دیدم اشکاش راه گرفته و فین فین میکنه خندم گرفت...
- خب دیگه بسه...کامبخش یه لحظه این دخترتو ول کن برو دست
و صورتتو بشو بیا ناهار...
- چشم خانوم..
بابا که رفت نزدیک مامان شدم و با
شیطنت گفتم: بابا خیلی عوض شده...چی کارش کردی مامان؟
romangram.com | @romangram_com