#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_96
- هر چي من و بابات فكر كرديم ، عقلمون به جايي نرسيد . اگه مهين زشت بود ، خونه دار نبود ، كدبانو نبود ، زن پر توقعي بود و هر روز برات گربه مي رقصوند يه چيزي ، شايد حق با تو بود . به خدا يه تار موي مهين به صد تا دختر امروزي ميرزه .
نسرين كه از درون من خبر داشت و مي دانست شيرين را دوست دارم ، ساكت بود و گاهي سر تكان مي داد .
بين چهره زيبا و خندان و نگاه هاي سرشار از عشق ، نغمه هاي عاشقانه و سخنان دلفريب شيرين و حالت درمانده خودم و در قبال خواسته پدر و مادر و احساس عاطفي ام به نيما مردد بودم . گاهي اين به من چشمك مي زد گاهي آن . اما به دلم نمي توانستم دروغ بگويم ، عاشق شيرين بودم و به تنها كسي كه مي توانستم اعتماد كنم و سفره دلم را برايش باز كنم ، نسرين خواهر خوب ومهربانم بود .
پدر تازه از راه رسيده بود . اخم هايش تو هم بود و روي از من برگرداند . مادر به او گفت :
- بالاخره بين هر زن و شوهري بگو مگو پيش مياد . نادر از اين كه دو سه هفته با مهين قهر بوده پشيمون شده ، توئم اخمات رو وا كن ديگه .
پدر هيچ گاه احساس درونش را ظاهر نمي كرد . آن شب مرا بوسيد و گفت :
- پسرم ، من هيچ وقت بد شما رو نميخوام . اگه ميدونستم مهين زن زندگي نيس ، شايد قبل از تو پيشنهاد طلاق مي دادم .
دست مرا گرفت و به طبقه دوم برد :
romangram.com | @romangram_com