#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_95

با ديدن آن صحنه دلخراش و حالت نيما و چشمان گريان مادر يك آن از اين كه اسير وسوسه شيرين شده بودم ، پشيمان شدم . در دلم گفتم به هر ثورتي بود داشتم زندگي ام را مي كردم . خلاصه كمي كوتاه آمدم . براي نيما آغوش باز كردم ، مادرش را رها كرد و به آغوشم پريد . در حالي كه او مي بوسيدم ، گفتم :

- پسرم ناراحت نشو ، من باباتم ، كي گفته بابات نيستم .

- برق خوشحالي در چشمان نيما كوچولوي خوشگل و بامزه درخشيد ، با خوشحالي هر چه تمامتر گفت :

- يعني ديگه مسافرت نميري ، بر مي گرديم خونه مون ؟

بي اختيار گفتم :

- آره پسرم .

بعد از سه هفته گره از ابروان مادر باز شد . مهين موفق شده بود توسط نيما با حرف هاي دلسوزانه خودش مرا رام كند ، گفت :

- نادر ، صحبت از اين نيس كه من عاشق توئم يا تو عشقي به من نداري ، صحبت از زير و رو شدن يه زندگيه ، يه زندگي كه كه قبلنم از هم پاشيد . ميدونم فداكاري كردي ، ميدونم گذشت كردي . اگه جدا شيم ، بيش از من و تو نيما ضرر ميكنه . بين فاميل قهر و غيظ پيش مياد . مادرت كه از مادر خودم بيشتر دوسش دارم و پدرت كه برام خيلي عزيزه ، دق ميكنن ... باز گريه امانش نداد . مادر دنباله حرف او را گرفت و گفت :


romangram.com | @romangram_com