#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_94
براي پدر دلسوزي مي كرد كه از شدت نگراني قلبش ناراحت است . هر چه مي گفتند ، سكوت مي كردم . نمي دانستم چه بگويم . مهين كه سعي داشت خونسرد باشد گفت :
- يادته وقتي ناصر زنده بود چقدر دنبال دختري بودم كه لياقت تو رو داشته باشه ؟ كاش يكي رو پسنديده بودي ، كاش با هم ازدواج نكرده بوديم . من فقط به خاطر نيما نگرانم وگرنه مهم نيس در جووني دو بار بيوه شده باشم ، من كه ديگه شوهر نمي كنم . كدوم مردي زني رو كه دو بار شوهر كرده ، ميگيره . به فرضم كه كسي پيدا شه ف حتماً زنش مرده و چند تا بچه داره ، تازه ميشم كلفت . معلوم نيس سرنوشتم چي ميشه . شايدم سر از جاهايي در آوردم كه در شأن خونواده شما و ما نباشه .
مهين با آن حرف ها سعي مي كرد غيرت مرا تحريك كند وگرنه تربيت خانوادگي اش طوري نبود كه دامنش را به گناه آلوده كند . گفتم :
- خودت بهتر مي دوني تو اين مدت زندگي لذتبخشي نداشتيم ، آخه چرا بايد تو آتيش بي مهري من بسوزي ؟
مهين با لبخندي تلخ گفت :
- تو در آتيش من سوختي ، هر دو در آتيش ناصر كه عشق خلباني داشت و زندگيش رو تو اين راه به باد داد ، سوختيم . تو تقصير نداري ، اين شانس بد منه كه يه خونواده رو به دردسر انداختم .
مهين مثل اغلب زن ها كه تابع احساس مي شوند يا قصد مظلوم نمايي دارند ، گريه سر داد . نيما با حالتي نگران و دلسوزانه كنارش رفت ، دست روي سرش كشيد و گفت :
- بازم گريه كردي مامان ، بابا كه برگشته ، ديگه چرا گريه مي كني ؟ تو كه گفتي بابام نيس ، عمومه . نه ، اين بابامه و توئم نبايد گريه كني .
romangram.com | @romangram_com