#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_93

به محض ورود به خانه ، نيما دوان دوان به سويم آمد . بغض داشت . با لحن كودكانه اش گفت :

- دلم برات تنگ شده بابا .

دستش را دور گردنم حلقه كرد و با گريه گفت :

- كجا بودي بابا ، چار پيش مامان نمياي ؟

دلم آتيش گرفت . مهين نيم نگاهي به من انداخت و سلام كرد به سردي جوابش را دادم . گفت :

- يعني اونقدر ازم متنفري كه فراموش كردي عموزاده هستيم ؟ به فرض كه از هم جدا شيم ، نميشه كه فاميلي مون رو تغيير بديم . تو عموي نيمايي و با شناختي كه ازت دارم ، نميتوني نسبت به سرنوشتش بي تفاوت باشي . آخه من چه گناهي كردم كه بايد تو اين سن و سال دو بار بيوه بشم . اين دختر كيه كه تو رو از اين رو به اون رو كرده ؟

آهي كشيدم و فقط سرم را تكان دادم . مادر گفت :

- اگه كار به طلاق بكشه ، دق مي كنم .


romangram.com | @romangram_com