#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_92
خيلي جدي گفتم :
- منم دارم تاوان پس ميدم . سه سال به اجبار زندگي كردم ، كوچكترين لذتي نبردم و ...
از شدت عصبانيت صدايش مي لرزيد و تعادل نداشت ، گفت :
- پس بهتره همگي جمع بشيم و كارو يه سره كنيم .
و با قهر گوشي را گذاشت .
آن روز قبل از اين كه اداره را ترك كنم ، نسرين زنگ زد و گفت :
- مهين اومده خونه ما و آنقدر گريه و زاري راه انداخته كه مادر فشارش رفته بالا . خواهش ميكنم هر چه زودتر خودتو برسون خونه .
دلم نمي خواست با مهين روبرو شوم مبادا بار ديگر دلم به رحم بيايد و به خاطر نيما دلسوزي كنم ، اما به خاطر مادر چاره اي نداشتم .
romangram.com | @romangram_com