#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_91
چي بگم داداش ، دلم براش ميسوزه . بنده خدا سرنوشت خوبي نداشت . اون از برادرم ناصر كه بيخود و بي جهت خودشو به كشتن داد ، اينم از تو .
- من چي ، چه خلافي و بي ادبي ازم سر زده ، چه بي احترامي به پدر و مادر حتي تو و نوش آفرين كردم ؟ قبول نداري ازدواج ما اشتباه بوده ؟
- اگه عاشق نشده بودي شايد ...
- نه نسرين ، شايد شيرين بهانه باشه ، از همون روز اولم نمي خواستم با مهين ازدواج كنم . اگه پاي شيرينم در ميون نبود ، شك نداشتم كار به جدايي مي كشيد . شايدم نه . اما هر چي فكر مي كنم ، علاقه من به شيرين هوس نيست ، واقعاً دوستش دارم . عشق اونم به من به قول خودش با يه نگاه شروع نشده . خودت بهتر ميدوني ، شيش هفت سال تو خون و رگ و پوست واستخوانش ريشه كرده .
نسرين دلش براي مهين مي سوخت ، اما به من هم حق مي داد . من هم براي مهين ناراحت بودم اما عاقبت چه مي شد ، نمي دانستم .
از آن شب در خانه پدر ماندم . من و پدر و مادرم تقريباً نيمه قهر بوديم . شيرين را هر روز مي ديدم و تماس تلفني برقرار بود اما او هم با خانواده اش مشكل داشت . فرهنگ خانواده شيرين با فرهنگ سنتي خانواده ما جور در نمي آمد . پدرش دانشگاهي بود و مادرش هم تحصيلات عاليه داشت و هر دو آدم هاي اجتماعي بودند . خواهر و برادرش هم تحصيل كرده بودند . خلاصه زندگي مرفه و خوب و بي دغدغه اي داشتند . آن طور كه شيرين مي گفت ، نگراني شان اين بود چرا او شوهر نمي كند و به مردي دل بسته است كه همسر و فرزند دارد .
در مدتي كمتر از دو هفته كتاب ها و لباس و وسايل شخصي ام را به خانه پدر بردم و در آن مدت مهين خانه مادرش بود و هيچ خبري از او نداشتم . پدر با من حتي يك كلمه حرف نمي زد و مادر سرسنگين بود . برادر مهين يك بار تلفني با من تماس گرفت . اول برخوردش گرم بود و با اين طور كه اختلاف بين زن و شوهر مسئله اي عادي است ، سعي داشت مرا به نحوي به زندگي ام برگرداند . اما وقتي گفتم مهين را به عنوان عموزاده دوست دارم و هيچ علاقه اي به زندگي با او ندارم و ازدواج ما يك اشتباه نابخشودني بوده از كوره در رفت و گفت :
- اين نامردي نيس خواهرم تاوان اشتباه خونواده تو رو پس بده !
romangram.com | @romangram_com