#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_90

مرا بي لياقت مي پنداشت و براي مهين دلسوزي مي كرد . در عين حال كه عصباني بود ، سعي داشت راضي ام كند به زندگي با مهين ادامه دهم .

مادر به پشتيباني از پدر گفت :

- اگه ميذاشتي بچه دار بشه ، به خاطر اين كه مادر بچه خودت مي شد ، محبتش به دلت مي افتاد .

- ادامه زندگي به خاطر بچه ظلم به هر دومون بود . همون بهتر كه بچه اي در كار نيس .

حالت دگرگون نسرين تماشايي بود . دلش نمي خواست بگو مگو بين من و پدر بيش از آن ادامه يابد پدر دست بردار نبود و مثل اغلب مردهايي كه افكار ديكتاتوري دارند و به گمان اين كه آنچه مي گويند بايد بي چون و چرا در خانواده به اجرا در آيد ، مي گفت در فاميلشان طلاق سابقه نداشته و نمي گذارد اولين طلاق از جانب پسر او انجام گيرد . معتقد بود يا بايد ترك آنها را بكنم يا مجبورم به زناشويي با مهين ادامه دهم ، هر چند كه به او بي علاقه باشم .

آنچه مرا ازرده خاطر مي كرد اين بود كه به من و دوخواهرم و حتي ناصر منت مي گذاشت اگر وجود او نبود ، ما به جايي نمي رسيديم . مي گفت با هر كس و ناكسي سرو كله زده ، پول در آورده و براي ما زندگي مرفه و امكانات تحصيلي فراهم كرده و انتظار ندارد روي حرفش حرف بزنيم . چيزي نمانده بود به او بگم خيلي ها هم بودند كه پول و ثروت داشتند و فرزندانشان ناباب در آمدند . حرف هاي پدر چنان دور از منطق بود كه نمي توانستم جواب ندهم . با اين حال ف جلوي دهانم را گرفتم و با حالت قهر و غيظ به طبقه دوم كه مخصوص مهمان بود ، رفتم . نسرين مرا تنها نگذاشت . دنبالم آمد و گفت :

- امروز ساعت چهار مهين اينجا بود .

- چي مي گفت ؟


romangram.com | @romangram_com