#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_89
پدر كه كمي آرام شده بود ، گفت :
- مهين كه غريبه نيس ، نوه عمومه ، جواب مادر و برادرش رو چي بديم ؟ به قول مادرت خودمون آورديمش تو اين خونه زير دستامون پرپرش كرديم ، حالا يه سيب گاز زده رو بفرستيم خونه مادرش ! وجدانت كجا رفته پسر !
به حالت التماس گفتم :
- به خدا من آدمي نبودم سيبي رو كه برادرم گاز زده بود ، گاز بزنم . خدا شاهده ناراضي بودم . بس كه در گوشم خوندين گناه داره ، بس كه گفتين پسر برادرت زير دست چه كس و ناكسي بزرگ بشه ، مجبور شدم . ديگه نميتونم ، امروزم بهش گفتم .
پدر دوباره صدايش را بلند كرد و گفت :
- من كه اين موها رو تو آسياب سفيد نكردم . شك ندارم پاي يكي ديگه در ميونه .
ساكت شدم . توي خانواده ما فقط نسرين از موضوع عشق من باخبر بود پدر كه لحظه به لحظه عصباني تر مي شد گفت :
- مردم به خاطر آبروي خونواده شون ، به خاطر برادرشون جون ميدن . مهين زني با كماله و ارزش اين فداكاري رو داره .
romangram.com | @romangram_com