#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_88
در برابر پدر هنوز خود را نوجواني سيزده چهارده ساله مي پنداشتم كه هر آن ممكن بود با چك و اردنگي جواب بگيرد . سكوتم او را برآشفته كرد و گفت :
- چرا حرف نمي زني ، اين كه شنيدم درسته ؟
آب دهانم خشك شده ام را فرو دادم . موجي از ترس همه وجودم را فرا گرفته بود . سعي كردم خونسرد باشم ، گفتم :
- آقا جون ، من سه سال پيش نخواستم روي شما و مادر رو زمين بندازم . فكر مي كردم به مهين عادت مي كنم و زندگي بي دردسري رو شروع مي كنيم اما نشد . من و مهين مثل خواهر و برادر بوديم و معني زندگي زناشويي رو نمي فهميم . چه بهتر كه اين زندگي تلخ ادامه پيدا نكنه .
پدرم ناگهان از جا پريد ، من هم بلند شدم . چيزي نمانده بود به سمتم هجوم آورد . مادر رو به پدر كرد و گفت :
- با دعوا و جار و جنجال كه كار درست نميشه مرد ، باز كه عصباني شدي .
احساس كردم رنگم پريده است ، گفتم :
- من تا آخر عمر احترام شما رو دارم . اگرم هنوز منو بچه مي دونين و قصد دارين كتكم بزنين ، حرفي ندارم ، اما چرا نبايد كسي درد منو بفهمه . ازدواج من و مهين اشتباه بوده ، هيچ احساسي بهش ندارم ، نميدونم چطور بگم .
romangram.com | @romangram_com