#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_87
شيرين هم از كنايه و سرزنش خانواده اش در امان نبود . مي گفت از اين كه به هر خواستگاري جواب رد مي دهد ، دلخورند . با اين حال ، او فقط به نداي قلبي اش گوش مي كند و نظر و خواسته ديگران برايش مهم نيست . بعد هم اين بيت را برايم خواند :
هزار دشمنم ار مي كنند قصد هلاك
گرم تو دوستي از دشمان ندارم باك
آن روز تا غروب با هم بوديم و درد دل مي كرديم . ساعت هفت او را سر كوچه شان كه محلي خلوت بود ، پياده كردم . هنگام خداحافظي دست يكديگر را فشرديم و با اميد به ديداري ديگر از هم جدا شديم .
مدتي در خيابان ها پرسه زدم ، چنان گيج و منگ بودم كه چندين بار چراغ قرمز سر چهار راه را رد كردم . زماني به خانه پدر رسيدم كه هوا تاريك شده بود . از حالت نگران پدر و مادر پي بردم از بگو مگوي من و مهين بي اطلاع نيستند . جواب سلامم را به سردي دادند . نسرين با اشاره به من فهماند كه اوضاع پس است . پدر صورتش را از من برگرداند و مادر لبش را بين دندانش مي گزيد و با تأسف سر تكان مي داد . گوشه اي نشستم و منتظر عكس العمل آنها شدم . نسرين در اين بين سرگردان بود ، گاهي به من نگاه مي كرد و گاهي به پدر و مادر . بالاخره مادر سكوت را شكست و پرسيد :
- كجا بودي ، چرا خونه آقا محمد نرفتي ؟
سرم را پايين انداختم . پدرم نگاهي غضب آلود به من انداخت و گفت :
- شنيدم به مهين گفتي ميخواي طلاقش بدي ، آره ؟
romangram.com | @romangram_com