#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_86
- اگه من تو زندگيت پيدا نمي شدم ، با مهين مي ساختي ؟
- نه ، هر ماشين عروس دومادي كه مي ديدم ، تا چند روز حالم گرفته مي شد . با ديدن هر پسر و دختري كه نامزد بودن و بازو تو بازوي هم تو پارك و خيابون راز و نياز مي كردن ، آه حسرت مي كشيدم . چطور بگم ، تموم اين مدت قلبم خالي بود و انگار خون تو رگم يخ زده بود ، آخه چرا ؟
هر دو ساكت شديم . آن روز يكي از روزهاي آخر خرداد و هوا گرم بود . احساس مي كردم در كنار شيرين كوه يخي كه در درونم تلنبار شده بود ، در حال آب شدن است . شيرين با دلربايي برايم از دوست داشتن مي گفت . اقرار مي كرد عشقي كه در دلش جوانه زده و اكنون درختي تنومند شده ، از سالهاي دور ريشه دوانده . به خود مي گفتيم گناهي مرتكب نشده ايم . شيرين جنگ ظفار را محكوم مي كرد . حكومت را مقصر مي دانست كه خلبان هاي ما را تحت عنوان سركوبي شورشياني كه در واقع كمونيست بودند ، به كام مرگ مي كشاند . مي گفت ناصر را كاملاً مي شناخته . خوش تيپ ترين جوان محله بود و وقتي خبر كشته شدنش را شنيده ، بي نهايت متأثر شد . من هم مرتب حسرت گذشته را مي خوردم چرا دور و برم را نمي ديدم و چرا با او قبل از آن حادثه آشنا نشدم .
دريغ و حسرت و اي كاش گفتن ها فايده نداشت . تصميم خودم را گرفته بودم . مي خواستم هر طور شده از مهين جدا شوم . تنها نگراني ام نيما بود . نمي دانستم چطور با اين مشكل كنار بيايم . عشق شيرين همه گرفتاري هاي زندگي ام را تحت الشعاع قرار داده بود . شيرين گاهي از سياست و نابسامانيهاي اجتماعي و اقتصادي و نبود آزادي حرف به ميان مي آورد و حكومت را به باد انتقاد مي گرفت . گهگاه لا به لاي حرف هايش مسايل سياسي را پيش مي كشيد . از گفته هايش چنين برداشت مي كردم كه تحت تأثير حكومت هاي كمونيستي و سوسياليستي ، افكار چپي دارد .
خلاصه حرف هايي مي زد كه مناسبتي با فضاي عشق و عاشقي نداشت و وقتي مرا نسبت به مسايل سياسي بي تفاوت و شايد هم بي مطالعه مي ديد ، دنباله اين جور بحث ها را نمي گرفت و اگر هم اشاره اي مي كرد ، خيلي زود از آن مي گذشتيم .
شيرين را با تمام وجود دوست داشتم اما رهايي از مهين و رضايت پدر و مادر كار آساني نبود . خودم را براي رودررويي با همه كساني كه مي دانستم با جدايي من و مهين مخالفت مي كنند ، آماده كرده بودم . شيرين ادعا مي كرد خواهر و حتي مادرش بي خبر از علاقه او به من نيستند . با اين حال ، ازدواج او هم كار ساده اي نبود . اگر احياناً با پدر و مادر اختلاف پيدا مي كردم ، بعيد نبود خانواده شاهين رضايت به ازدواج ما ندهند .
آن روز به آبعلي رفتيم و در رستوراني دنج و آرام كه مشرف به رودخانه بود ، نشستيم . شيرين برايم شعر مي خواند و دوست داشتن را چنان تعبير و تفسير مي كرد كه انگار با فيلسوفي عشق شناس روبرو هستم . كتاب هاي زيادي درباره عشق و دوست داشتن خوانده بود و رشته دانشگاهي اش مثل نسرين ادبيات بود . اما در صدد بود رد رشته علوم سياسي فوق ليسانس بگيرد . براي هر جمله ام كه احساس مي كرد از دلم بر مي آيد ، شعري داشت و سخني از نويسنده اي . وقتي صحبت از تنهايي پيش آمد و گفتم بعد از مرگ برادرم و ازدواج با مهين هميشه خودم را تنها حس مي كردم ، گفته يكي از بزرگان كه نامش را فراموش كردم ، نقل كرد « همه ما تنها بخش كوچكي از ظرفيت و استعداد خويش را براي زندگي به مفهوم سرشار آن ، براي دوست داشتن ، مراقبت كردن ، آفرينش و حادثه جويي به معناي تمام و كمال آن به كار مي گيريم . در نتيجه ، به فعل رساندن نيروي بالقوه ما مي تواند هيجان انگيزترين ماجراي زندگي ما باشد . »
كلمات و جملات كه از دهانش بيرون مي آمد ، چنان مست و مسحور مي شدم كه گويي برايم آهنگي موزون مي نوازد . چشمان زيبا ، ابروان كشيده ، مژه هاي بلند و صورت گلگونش از آهنگ صدايش موزون تر يود . به حدي شيفته اش بودم كه به خاطر به دست آوردنش از هيچ چيز هراس نداشتم .
romangram.com | @romangram_com