#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_85

- مجنون نبودم ، مجنونم كردي ... خلاصه از خونه و زندگي زوركي نجاتم دادي .

شيرين با ناباوري به من نگاه كرد و گفت :

- عجيبه ، باورم نميشه شوخ و شنگ باشي . نسرين مي گفت با مهين بگو مگو كردي .

- تو چطور خبردار شدي ؟

- وقتي زنگ نزدي ، با نسرين تماس گرفتم . ببين نادر ، من راضي نيستم مهين ...

نگذاشتم جمله اش تمام شود ، گفتم :

- دلسوزياي بي مورد من ومادرم و پدرم زندگي رو به هر دومون تلخ كرد . تو رو خدا خيال كن ازدواجي در كار نبوده . حقيقت رو بخواي ، اين زندگي داره روح و جسمم رو تباه ميكنه . يا مي بايست خودتو آفتابي نمي كردي يا حالا كه خيلي بي رودرواسي بگم عاشقت شدم ، بايد تا آخر خط باهام باشي .

آهي كشيد و بعد از چند لحظه سكوت گفت :


romangram.com | @romangram_com