#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_82

- كارو خراب نكن داداش . گفتم با زبون خوش بدون جار و جنجال و قهر مهين رو مجاب كن ادامه زندگي به صلاح هيچ كدومتون نيس .

- نميشه ، بالاخره هر چي تو دلم بود ، گفتم . مهين زن عاقليه ، ميدونه زندگي با اين وضع مردن تدريجيه .

گوشي را گذاشتم و روي كاناپه ولو شدم . به خودم گفتم بايد از موقعيت استفاده كنم و كوتاه نيايم . دلم پيش شيرين بود . به او قول داده بودم زنگ بزنم . لباس هايم را پوشيدم و دستي به سرو صورتم كشيدم .

مهين هم با عصبانيت آماده رفتن به خانه مادرش شد . گفتم :

- من دارم ميرم خونه مادر ، معلوم نيس منو بپذيرن . فكر آشتي و ادامه زندگي و وساطت به سرت نزنه ، بايد كارو يه سره كرد تا هردومون از اين بندي كه زوركي به دست و پامون بستن ، رها بشيم .

مهين كه از ناراحتي به خود مي لرزيد ، گفت :

- حتماً برو ، به سلامت . ميدوني چي دلم رو آتيش ميزنه ؟ اين كه منم گوا مادرم ، مادرت و عموجون رو خوردم . اگر همسفر يوسف شده بودم ، خوشبخت تر بودم .

- هنوزم دير نشده ، همين حالام جووني و خيليم خوشگل . با بهتر از من و يوسف ميتوني ازدواج كني .


romangram.com | @romangram_com