#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_83
با لبخندي تلخ گفت :
- هنوز سي سالم نشده و تو حرف از ازدواج سوم مي زني ! خجالت بكش . نه آقا نادر ، شوهر من نيماس . خداحافظ برو به سلامت . خيال نكن از تو عصبانيم ، نه ، اگه يادت باشه يه روز قبل از اين ازدواج تو پارك بهت گفتم نبايد جوونيت رو تباه كني . ميدونستم احساسي به من نداري . از همون شب اول معلوم بود . سعي كردم با محبت ، با دوستي و حتي با آرايش و ناز و كرشمه احساس مرده ت رو زنده كنم . داشتم موفق مي شدم اما چي شد ، نميدونم . البته ميدونم . هيچي غير از اين كه پاي كسي در ميون باشه ، نميتونسته تو رو تغيير بده ... ديگه فايده نداره .
ساعت از ده صبح گذشته بود كه خانه را ترك كردم . از يك سو وجدانم ناراحت بود چرا مهين بايد چنين سرنوشتي داشته باشد و چرا دل او را شكستم ، اما خوشحال بودم . بالاخره پي برده بود زندگي بدون عشق و علاقه جهنم است . ديگر به ستوه آمده بود . گويا منتظر بهانه اي بود كه تكليفش را با من روشن كند .
با عجله خودم را به باجه تلفن عمومي رساندم و به شيرين زنگ زدم . با اولين زنگ ، گوشي را برداشت و گفت :
- از ساعت هشت تا حالا از كنار تلفن جنب نخوردم .
معذرت خواستم و گفتم :
- روبروي كوچه تون منتظرم .
فرصت صحبت زياد آن هم از تلفن عمومي كه چند نفر به نوبت منتظر بودند ، نبود . به فاصله اي كمتر از پانزده دقيقه خودم را به شهرك غرب رساندم . شيرين منتظر بود ، نگاهي به اين طرف و آن طرف انداخت و سوار شد ، كمي وحشت زده به نظر مي رسيد . حدس زدم مزاحمش شده اند . همين طور هم بود . گفت :
romangram.com | @romangram_com