#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_76

- ناصر زندگي همه رو تلخ كرد .

نسرين معتقد بود به خانه برگردم بهتر است . مي گفت اگر پدر بفهمد قصد متاركه با مهين را دارم ، قيامت مي كند . خودش كم كم متوجه مي شود ادامه زندگي من و مهين ديگر به صلاح نيست .

ساعت از هشت گذشته بود كه با حالتي دگرگون تر از گذشته به خانه برگشتم . مهين بهترين لباسش را پوشيده و به خودش رسيده بود و مثل تازه عروس ها سعي داشت به نحوي توجه مرا به خودش جلب كند ، اما من بي تفاوت و بدون هيچ واكنشي لباسم را در آوردم و گوشه اي نشستم . ظاهراً به روي خودش نياورد و بعد از پوشيدن لباس راحتي برايم چاي آورد . نيما مشغول شيطنت بود ، حتي حوصله او را هم نداشتم . مهين پرسيد :

- خونه عمو جون بودي ؟

با عصبانيت گفتم :

- آره ، تو ازم شكايت كرده بودي ، مادرمم منو محاكمه كرد .

- شكايت نكردم ، گفتم نادر مدتيه تو خودشه . از روزگار گله كردم چرا همچين سرنوشتي دارم .

سكوت كردم . نمي دانستم چه بگويم . مهين گفت :


romangram.com | @romangram_com