#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_491
- همين خلق و خوت باعث شده متوجه اشتباهم بشم .
خلاصه قرار شد دو هفته بعد جواب بدهد . دلم نمي خواست آنجا را ترك كنم . مهين تا دم در همراهي ام كرد . نيما را بوسيدم . به مهين قول دادم در آن دو هفته هم زنگ نزنم و با نگاهي پر از تمنا از او خداحافظي كردم .
نمي دانم چرا مطمئن بودم جوابش مثبت است . آن شب سري به بار هامبورگ زدم تا از شيدا تشكر كنم . نگاهش كه به من افتاد ، اخم هايش تو هم رفت . به او اشاره كردم . با دلخوري به طرف ميزم آمد و روبرويم نشست . گارسون جلو آمد و با احترام پرسيد چه ميل دارم . گفتم :
- برا خانم هر چي ميل دارن . من فقط غذا مي خورم .
تنها كه شديم ، شيدا گفت :
- مگه قرار نبود پا به اين كثافت خونه نذاري ؟
- فقط اومدم ازت تشكر كنم كه دوست داشتن رو بهم ياد دادي . حدست درست بود . واقعاً مهين رو دوست دارم ، عاشقشم .
لبخندي روي لبانش نقش بست . سر به آسمان بلند كرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com