#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_489

قاه قاه خنديد و گفت :

- نادر بي احساس ، نادر بي تفاوت از من اطاعت ميكنه. عجيبه ! حتماً ديوونه شدي . تو كه حتي چشم ديدن منو نداشتي ، چي شده به دفه عاشقم شدي !

- چيزي نشده ، نمي شناختمت ، كور بودم ... فكر كن هيچ اتفاقي نيفتاده . گذشته رو فراموش كن . فرض كن يه جوونم و ازت خواستگاري مي كنم .

لبخندي زد و گفت :

- چه جووني كه قبلاً زن داشته و يه معشوق كه قرار بود با هم ازدواج كنن . اگه شيرين ولت نمي كرد ، پشت سرتم نگاه نمي كردي .

نگاه درمانده ام را به او دوختم و گفتم :

- تو زن با گذشتي هستي ، تو فاميل زبونزدي . چه جوري بگم اشتباه كردم . مطمئن باش اگه با شيرين ازدواج مي كردم ، خيلي زود كارمون به طلاق مي كشيد .

از جايش بلند شد و شروع كرد به قدم زدن . نيما گوشه اي نشسته بود و هاج و واج نگاهمان مي كرد . گفتم :


romangram.com | @romangram_com