#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_488

- به شوخيم كه شده ، نميخوام بشنوم . نيما منو بابا صدا ميزنه ...

صدايش را بلند كرد و گفت :

- اونقدر نيما نيما نكن . اگرم بخوام برگردم خونه ت ، مطمئن باش به خاطر نيما نيس . بايد با دلم مشورت كنم ، به عقلم رجوع كنم . خيال كردي بلافاصله ميگم بفرما ، اين من و اينم تو ! احتياج به فكر كردن دارم .

مهين خيلي پريشان و بي طاقت بود . نمي دانم چه در ذهنش مي گذشت . بعد از چند دقيقه سكوت ، گفت :

- با عمو و زن عمو در ميون گذاشتي ؟

- نه ، هيچ كس نفهميده .

- پس تا توافق نرسيديم ، حرفي به كسي نزن .

- چشم ، اطاعت ميشه .


romangram.com | @romangram_com