#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_484

- نميدونم چي بگم . ميشه بگم پا تو خونه ما نذار؟

دلم مي خواست فريدون مأموريت نبود و جريان را به او مي گفتم . حتم داشتم خوشحال مي شود . زودتر از هميشه به خانه رفتم ، دوش گرفتم و بهترين لباسم را پوشيدم . از شوق سر پا بند نبودم . مادر به شك افتاده بود . من هم وانمود مي كردم با دختري قرار دارم . مادر كه اخم هايش تو هم رفته بود ، صدايش را بلند كرد و گفت :

- باز كه شروع كردي نادر ، باز دنبال يكي ديگه ! پريشب كه از مهين حرف مي زدي خيال كرديم عقل تو كله ات اومده . اما انگار ديوونه تر شدي .

- نه مادر ، ديوونه بودم ، ديگه نيستم .

فرصت صحبت نبود . حدود ساعت سه خانه را ترك كردم . سر راه يك دسته گل سرخ و شيريني خريدم . ساعت چهار نشده بود كه زنگ خانه مادر مهين را زدم . نيما در را باز كرد . ظاهراً منتظرم بود . مهين به استقبالم آمد . دسته گل را به او دادم و جعبه شيريني را روي ميز گذاشتم . مهين كمي به خودش رسيده بود . پيراهني سفيد تنش بود كه زيبايي اش را ده چندان جلوه مي داد . روبروي هم نشستيم . نيما از كنارم جنب نمي خورد . نگاه از من و مهين بر نمي داشت . از حالتم فهميده بود خبري هست . مادر مهين كه خوشحال به نظر مي رسيد ، برايم چاي آورد و به بهانه خريد ما را تنها گذاشت . چند دقيقه اي سكوت كرديم . بالاخره مهين گفت :

- چرا برام گل آوردي ، چي شده ؟

- ميدوني كه اهل چاپلوسي و مقدمه چيني نيستم . تو اين مدت چي بهم گذشت ، خئدم ميدونم و خداي خودم . اومدم بگم اشتباه كردم و برا اون همه بي مهري ازت عذر ميخوام . اومدم بگم از همه عالم بيشتر دوستت دارم . قول ميدم گذشته رو تلافي كنم .

مهين نگاهي به من كرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com