#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_483

- چي شده نادر ، يه دفه از اين رو به اون رو شدي ! بالاخره من سال ها همسر برادرت بودم و مدتي ظاهراً با هم زندگي كرديم ، خيلي خوب مي شناسمت . از من چي ميخواي ، قضيه دعوت روز جمعه چيه ؟

- كلي حرف باهات دارم .

- ميدونم چي ميخواي بگي . بالاخره اون قدر تجربه دارم كه نگاها رو تشخيص بدم . دلت به حالم سوخته ؟

- اين تويي كه بايد برام دلسوزي كني .

- در خونه ما هميشه به روت باز بود . حالام هيچي عوض نشده . نيما هنوز تو رو پدر خودش ميدونه .

چند لحظه سكوت كردم . گفتم :

- امروز بعد از اداره ميام اونجا تا اعتراف كنم نادر سابق نيستم .

آهي كشيد و گفت :


romangram.com | @romangram_com