#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_482
به بهمن هم كه او را مثل برادرم مي دانم ، سلام مي كنم و براي هر دوي شما آرزوي خوشبختي و سلامتي دارم . اميدوارم شعله عشقي كه به هم داريد ، هرگز خاموش نشود .
عزيز تر از جانم ، به من گفته بودي كه بعضي لحظات سرنوشت سازند و حتي به اندازه صد سال ارزش دارند . بعد از رفتن تو ، اتفاقاتي برايم افتاد كه باورش خيلي سخت است . شيرين كه از جانم بيشتر دوستش داشتم ، به عشقم پشت پا زد .
اگر يادت باشد ، قرار بود نامه اي بنويسد . يك روز بعد از رفتن شما ، نامه اش به دستم رسيد . نوشته بود قبل از اين كه به من تلفن بزند و از نزديك همديگر را ببينيم ، با پسري كه اهل سياست و چريك بازي است ، آشنا شده ، همان سياوش كه صحبتش را كرده بودم . اقرار كرد همسر مناسبي برايش نيستم . اين را هم به خاطر داري كه مهين چقدر در گرفتن طلاق مصر بود . فهميده بود شيرين عاشقم است . يك روز رفت سراغش و از او خواست هرگز رهايم نكند . گذشت مهين سخت تكانم داد .
نسرين عزيز ، كاش بودي و مي ديدي چطور مثل مرغ سركنده از بي وفايي شيرين دست و پا مي زدم .
اگر بگويم قبل از رسيدن نامه ، شيرين به عقد همان دزد از راه رسيده درآمد ، باور نمي كني . بايد اعتراف كنم نادري كه به قول تو از شور و نشاط جواني بويي نبرده ، سر از ميخانه در آورد و با زني بدكاره دمخور شد . ماجرايش مفصل است . فقط اين را بگويم كه همين زن بدكاره عشق و علاقه واقعي و قدر شناسي را به من ياد داد . هيچ وقت فراموش نمي كنم . حالا هم احساس مي كنم مهين را با تمام وجودم دوست دارم . حالت جواني را دارم كه در آستانه اولين عشق است . قصد دارم موضوع را با پدر و مادر در ميان بگذارم . مي دانم هيچ چيز به اين اندازه آنها را خوشحال نمي كند .
نسرين عزيز ، جايت خيلي خالي است . در عوض ، دل خالي من از عشق مهين لبريز شده . اميدوارم بتوانم سال هاي نامهرباني را جبران كنم .
با آرزوي موفقيت براي تو و بهمن عزيز – نادر
نامه را روز بعد پست كردم . در صدد بودم پدر و مادر را در جريان بگذارم اما قبل از آن بايد با مهين صحبت مي كردم . هنوز درباره دعوت جمعه حرفي به مادر نزده بودم . روز شنبه به خانه مادر مهين زنگ زدم . مهين گوشي رابرداشت . با لحن عاشقانه سلام كردم و حال بقيه را پرسيدم . مهين شگفت زده گفت :
romangram.com | @romangram_com