#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_480
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون است
طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد
باور كردني نبود . اين حافظ شيرين سخن بود كه بود و چطور از دل آيندگان خبر داشت ! از آن روز اعتقادم به او بيشتر شد .
چند دقيقه از چهار گذشته بود . زودتر از دفعات قبل نيما را سوار كردم و راهي خانه مادر مهين شدم . معمولاً جلوي در توقف مي كردم و تا نيما وارد خانه مي شد ، راه مي افتادم . آن روز اتومبيلم را گوشه اي پارك كردم ، دست نيما را گرفتم و شور و شوقي وصف ناپذير زنگ در را به صدا در آوردم . مادر مهين در را باز كرد . سلام و احوالپرسي كردم و نيما را تحويلش دادم . منتظر بودم تعارف كند اما چيزي نگفت . فقط تشكر كرد . چند لحظه ايستادم . دنبال بهانه مي شتم كه بروم تو . خواهش كردم يك ليوان آب به من بدهد . گفت بهتر است چند دقيقه بنشينم و نفس تازه كنم . از خدا خواسته قبول كردم . نگاهم دنبال مهين بود . قبل از من ، نيما سراغش را گرفت . مادر مهين گفت حمام است . روي مبل نشستم . برايم آب آورد . جرعه جرعه مي خوردم و آن قدر اين دست و آن دست كردم تا مهين از حمام بيرون آمد . نمي توانم اشتياقم را در آن لحظه توصيف كنم . به احترام او از جا بلند شدم و سلام كردم . صورتش گل انداخته بود . بوي بدنش مست كننده تر از شرابي بود كه با شيدا خورده بودم . به اتاقش رفت . چند لحظه بعد در حالي كه حوله كوچك صورتي رنگ به سرش بسته بود ، بيرون آمد و روي مبل نشست . رنگ صورتش با رنگ حوله در هم آميخته بود . اشتياق و حرارت جواني كه هرگز تجربه نكرده بودم ، سر تا پاي وجودم را فرار گرفته بود . نگاه از او بر نمي داشتم . نمي دانستم چه بگويم . دروغي سر هم كردم و گفتم :
- مادر پيغوم داده جمعه آينده مهمون ما باشين .
مادر و دختر نگاهي به هم انداختند . باورشان نمي شد . بعد از طلاق ، بين دو خانواده تقريباً هيچ رابطه اي نبود ، البته نه اين كه قهر و غيظي در ميان باشد . گاهي كه در مجلس يا مراسمي با مادر رو در رو مي شدند ، سلام و عليكي مي كردند . مهين گفت :
- چي شده نادر ، هم تو مهربون تر به نظر مي رسي هم زن عمو ناپرهيزي كرده !
- نميدونم . بالاخره ما با هم فاميليم . درست نيس رفت و اومدمون به كل قطع شه و فقط نيما بياد خونه ما .
romangram.com | @romangram_com