#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_479
- منو ببخش . از شدت علاقه خيال مي كردم احساسي بهت ندارم .
مهين دست دور گردنم حلقه كرد و مرا بوسيد . چنان لذتي بردم كه سابقه نداشت . همچنان دستش در دستم بود ، هواپيما اوج گرفت . همان لحظه از خواب پريدم .
عجب رويائي ! بيشتر به واقعيت شباهت داشت . آن وقت شب به سرم زد سراغ مهين بروم و خيلي رسمي از او خواستگاري كنم .
پاييز و زمستان پدر صبح جمعه برايمان حليم و نان سنگگ تازه مي خريد . آن روز من هم زودتر بيدار شدم . آرام و قرار نداشتم . دلم مي خواست به مهين زنگ بزنم و بگويم از تمام دنيا بيشتر دوستش دارم . خيلي اشتباه كردم . خودم را نمي شناختم .
طبق معمول هر جمعه نيما تا نزديك غروب خانه ما مي ماند . آن روز نسرين هم زنگ زد . نمي توانست زياد حرف بزند . گفت وضعشان خوب است و هيچ مشكلي ندارند . سر فرصت تماس مي گيرد و با مادر صحبت مي كند . سر بسته به او گفتم منتظر نامه ام باشد كه برايش از فيلم سينمايي هيجان انگيز تر و جالب تر است .
چنان دلم هواي مهين را كرده بود كه خودم هم باورم نمي شد . انگار جادو شده بودم . بيزاري و بي تفاوتي به عشقي شورانگيز بدل شده بود . ديوانگي بود يا عقل ، نمي دانستم گيج شده بودم . سراغ ديوان حافظ رفتم . چشم هايم را بستم و از حافظ پرسيدم . سپس ديوان را گشودم . يكي از زيباترين غزل هايش بود :
سال ها دل طلب جام جم از ما مي كرد
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد
romangram.com | @romangram_com