#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_478

- ناصر رفت . ميخواي ببرمت پيش شيرين ؟

هراسان گفتم :

- نه نه ، هرگز .

- شيدا چطور ؟

يك دفعه چشمم به هواپيمايي افتاد كه كنار ما در پرواز بود . شيدا خلبانش بود . برايم دست تكان داد و گفت :

- بيراهه به طرف آفتاب نرو ، مستقيم برو .

و به سرعت دور شد .

به مهين گفتم :


romangram.com | @romangram_com