#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_477
نيما شب هايي كه خانه مي ماند ، پيش مادر مي خوابيد . مادر گفت نيما را كه كنار خودش مي بيند ، ياد بچگي هاي ناصر مي افتد و احساس جواني مي كند . نيما را بوسيدم و به اتاقم رفتم . فكر مهين از سرم بيرون نمي رفت . روي تخت دراز كشيدم و گذشته را مرور كردم . حدود نيمه شب بود كه چشم هايم سنگين شد و به خوابي عميق فرو رفتم .
آن شب براي اولين بار خواب مهين را ديدم . در لباس خلباني با هواپيماي جنگي در اتاقم نشست و گفت :
- تا دير نشده ، سوار شو .
سوار شدم . هواپيما اوج گرفت . دنبال ناصر مي گشتم . گفت پشت سرم نشسته . نگاهي به عقب انداختم . ناصر گفت :
- حواست كجاس پسر ، هنوز گيج و منگي ، چطور منو نديدي ؟
ناگهان با چتر نجات از هواپيما بيرون پريد و گفت :
- خداحافظ نادر .
مهين رو به من كرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com