#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_476

- پس چرا معطلي بابا . من حاضرم .

چيزي نمانده بود به مهين بگويم اگر حوصله اش سر رفته ، با هم گشتي بزنيم اما نگفتم . موقع رفتن ، نگاهم با نگاه مهين تلاقي كرد . لرزشي خفيف درونم حس كردم . از حالت خودم ماتم برده بود . با حوصله تمام نيما را به شهر بازي بردم . هر چه مي خواست برايش مي خريدم و هر چه مي گفت ، انجام مي دادم . جرقه اي كه حرف هاي شيدا در دلم زده بود، داشت شعله ور مي شد . آن شب شاد و سرحال به خانه رفتم . مادر كه به من حساس بود ، فهميد خبري شده . پدر طبق معمول موقع شنيدن اخبار تلويزيون به رژيم لعنت مي فرستاد . بي اختيار گفتم :

- صابون اين سيستم به تن مهين خورده كه تو جووني بايد تنها باشه .

پدر نگاهي به مادر انداخت . با تعجب پرسيد :

- چي شده ياد اون افتادي ؟ هيچ وقت دلسوزي نمي كردي .

- نميدونم . امروز كه ديدمش ، دلم آتيش گرفت .

- سال ها منتظر آتيش گرفتن دلت بودم . خيال مي كردم دل نداري كه آتيش بگيره . اما دل مهين خيلي ساله گُر گرفته . اگه خيلي مردي ، آب بريز رو دلش كه داره ذره ذره ميسوزه .

سكوت كردم . مادر چشم از من بر نمي داشت . منتظر بود حرفي بزنم ، اما من همچنان ساكت بودم . دنباله حرف را نگرفتند . بعد از شام كلي سر به سر نيما گذاشتم . طفلكي مات مانده بود . پدر و مادر هم باورشان نمي شد . حيرت زده به هم نگاه مي كردند .


romangram.com | @romangram_com