#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_475

- نه ، بيا تو حاضرش كنم .

بدون لحظه اي درنگ داخل شدم . نيما به طرفم دويد . او را در آغوش گرفتم و بيشتر از هميشه بوسيدمش . مادر مهين تازه نمازش تمام شده بود . برايش نيم خيز شدم و سلام كردم و گفتم :

- قبول باشه زن عمو .

براي اولين بار برخوردم با او گرم بود . تعجب كرده بود . خيلي خودماني گفتم :

- چايي تون حاضر نيس ؟

مهين گفت :

چرا حاضره .

از رفتارم جا خورده بود . برايم چاي آورد . سيني چاي را كه جلويم گرفت ، مثل پسرهاي بيست و يكي دو ساله كه براي اولين بار به خواستگاري مي روند ، نگاهي خريدارانه و بي پروا و شايد هم عاشقانه به او انداختم . بعد از آن همه سال تازه فهميدم چه چشمان زيبايي دارد . پيراهني بلند به رنگ آبي روشن كه گل هاي ريز زرد داشت ، تنش بود و موهاي بلوند تيره اش را با بندي طلايي پشت سرش گره زده بود . خيلي زيبا و باوقار بود . از خودم خجالت مي كشيدم . چرا شيدا را به او ترجيح داده بودم ، نمي دانستم . واقعاً كه بي انصافي بود . لباس نيما را كه تنش مي كرد ، نيم نگاهي هم به من داشت . تعجبش هر لحظه بيشتر مي شد . آهسته مشغول خوردن چاي شدم . بر خلاف دفعات قبل عجله اي براي رفتن نداشتم . نيما آماده بود . رو به من كرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com