#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_474

عرق خوردي ؟

مات و مبهوت نگاهش كردم . خاور گفت :

- تعجب نكن . تو خونه اي كار مي كردم كه اغلب مردا و زنا مشروب ميخوردن بوي عرق رو از ده متري مي فهمم . اگه حاج آقا و خانم بزرگ بو ببرن ،قيامت مي كنن .

برايم شربت آبليمو درست كرد و گفت حالم را جا مي آورد .

بعد از شام به اتاقم رفتم . صحنه مستي آن روز و ساعاتي كه با شيدا بودم ، از جلوي چشمانم مي گذشت . حرف هاي شيدا را در لحظه خداحافظي به خاطر آوردم . چرا گفت هرگز پايم را به كاباره نگذارم ؟ چرا گفت سراغش نروم ؟ چه زن خير خواهي ! بايد از او ياد بگيرم ...

دو سه روز ذهنم مشغول بود . فكر مهين كه مدت ها پيش رهايش كرده بودم ، دوباره به سراغم آمده بود . پنج شنبه زودتر از هميشه دنبال نيما رفتم . تقريباً دو هفته از پاييز گذشته بود . آن روز از رويارويي با مهين واهمه نداشتم . در را كه باز كرد ، زودتر از او سلام كردم و با خوشرويي حالش را پرسيدم . با تعجب گفت :

- چه زود اومدي دنبال نيما .

- زود نيس . مگه آماده ش نكردي ؟


romangram.com | @romangram_com