#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_473
جرأت نگاه كردن به چشمان مادر را نداشتم . به من و من افتادم . گفتم :
- با همكارا بوديم .
- چرا تلفن نكردي ؟ دلمون هزار راه رفت .
معذرت خواستم . آبي به سر و صورتم زدم و لباس راحتي پوشيدم . خاور برايم چاي آورد . با نگاهش به من فهماند مثل هميشه نيستم . لااقل من اين طور تصور مي كردم . پدر گفت :
- شنيدي امروز حاج مرتضي رو دستگير كردن ؟
حاج مرتضي يكي از بازاري هاي طرفدار روحانيون و مخالف رژيم بود . پدر ادامه داد :
- كسي جرأت نداره به اسب شاه بگه يابو ، زود يه انگي بهش ميچسبونن . بنده خدا حاج مرتضي ، نميدوني امروز خونه شون چه خبر بود . بيشتر بازاريا رفته بودن ديدن زن و بچه ش .
پدر درمورد بعضي از روحانيون چيزهايي مي گفت و مادر مرتب شاه را نفرين مي كرد كه پسرش را از او گرفت . راستش من حواسم جاي ديگر بود . سرم كمي گيج مي رفت . دلم مي خواست هر چه زودتر به اتاقم بروم و بخوابم . به بهانه آب خوردن رفتم آشپزخانه . خاور بلافاصله دنبالم آمد و بدون مقدمه گفت :
romangram.com | @romangram_com