#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_472
صحبت خوشبختي و بدبختي پيش آمد . شيدا گفت دوستي دارد كه اهل مطالعه است . بعضي روزها كه حوصله اش سر مي رود ، نگاهي به كتاب هاي او مي اندازد . دركتاب « عشق رقص زندگي » اثر اوشو عارف معاصر هند به گفته اي برخورده كه هيچ وقت فراموش نمي كند :
« زندگي في نفسه مانند يك بوم سفيد نقاشي است . هر چه بر روي آن بكشي ، همان مي شود . مي تواني رنج و محنت را برروي آن نقاشي كني يا نقش شادي و خوشبختي بر آن بيفكني . شكوه و عظمت وجود انساني تو در اين آزادي خلاصه مي شود . مي تواند طوري از اين آزادي استفاده كني كه زندگي ات به جهنم بدل شود يا برعكس ، آكنده از زيبايي ، نيكي ، شادي و صفات بهشتي گردد . اين به تو بستگي دارد . »
چه زيبا زندگي را توصيف كرده بود . گفته اش را يادداشت كردم . شيدا گفت :
- هر كس جايگاه خودشو داره . اين طور كه تو رو شناختم ، جات بار و كاباره و معاشرت با زني مثل من نيس . بيراهه نرو . امروز با تو اومدم كه تفاوت بين خوب و بد رو بفهمي و به زن سابقت عشق بورزي ! به خودت تلقين كن دوسش داري . بازم ميگم . بس كه بهش علاقه داري ، به چشم يه خواهر نگاش مي كني ، در حالي كه اين واقعيت نداره . ازت خواهش مي كنم ديگه سراغ من نيا . برو سراغ مهين . به اون نگاه كن و چشم ازش برندار . به چشم يه خريدار نگاش كن .
مات مانده بودم . اين طرز حرف زدن از او بعيد بود . آماده رفتن شد . تا دم در همراهي اش كردم . رو به من كرد و گفت :
- جوونمرد باش و برو سراغ كسي كسي كه بابا صدات ميكنه . خداحافظ .
با حالتي مشوش خانه نسرين را ترك كردم . هوا كاملاً تاريك شده بود كه به خانه رسيدم . از مادر و پدر و حتي از خاور خجالت مي كشيدم . احساس مي كردم از قضيه خبر دارند . مادر با حالتي برآشفته گفت :
- كجا بودي پسر ؟ خيال كرديم وقتي خونه خواهرت . تا دو بعدازظهر ناهار نخورده منتظرت بوديم .
romangram.com | @romangram_com