#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_471
- من از خيلي چيزا محرومم . كسي كه آلوده باشه ، تكليفش روشنه . اما حس شيشم من خيلي قويه . اگه به مهين فكر كني و هر چي تو ذهن داري بريزي بيرون ، شك ندارم عاشقش ميشي .
خنده ام گرفت . شيدا نگاهي به من كرد و گفت :
- بگذريم ، منو چه به اين حرفا . يه روز مهمونتم . بايد دم رو غنيمت دونست .
سپس آهي كشيد و گفت :
- به قول صادق هدايت دردهايي در زندگي هست كه مثل خوره روح را در مي خورد و مي تراشد . آدم نمي تواند دربارۀ اين دردها با كسي حرف بزند .
مي گفت حاضر است در خانه اي كلفتي كند و پا به آن كثافت خانه نگذارد . چه كند كه چاره اي ندارد . به ساعتش نگاه كرد . يك ساعت ديگر وقت داشت . گفتم :
- ميرسونمت .
ترجيح مي داد با تاكسي برود . مي ترسيد يكي از لاشخورهاي جمشيد خان او را ببيند . گفت اگر بو ببرند ، جمشيد خان خوشي آن روز را از دماغش در مي آورد .
romangram.com | @romangram_com