#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_470
- صاب بار هامبورگ . همه ما زنا رو خريده ، بهمون جا و مكان داده و كلي سفته ازمون گرفته . بدون اجازه ش آب نمي خوريم . امروز با هزار كلك و خواهش و تمنا ازش اجازه گرفتم يه روز برا خودم زندگي كنم . يه آدم از خدا بي خبر كه پول براش اهميت داره . خلاصه راه ديگه اي ندارم . فكرت رو به خاطر من خراب نكن . اما يه چيزي ميخوام بهت بگم . كم و بيش تو رو شناختم . قدر زندگيت رو بدون . اگه معشوق بهت پشت پا زده ، زياد ناراحت نباش . اين طور كه تو تعريف كردي ، شيرين بايد دختر عاقلي باشه . تو پسر خوب ، خوش تيپ و از يه خونواده اصيل تهروني هستي اما برا اون همسر مناسبي نمي شدي . اگرم باهاش ازدواج مي كردي ، به احتمال زياد كارتون به جدايي مي كشيد . تو عاشق باش ، معشوق پاكدامن فراوونه . خوشحال باش كه مردي . اگه ميخواي تو زندگي خير ببيني ، اگه ميخواي تنت به تن نامردا نخوره ، اگه خوردن و خوابيدن و هوسبازي با روحيه ت سازگار نيس ، پيش همون كسي برگرد كه يه وقت همسر برادرت بوده . نذار عرق تن يه مرد غريبه رو بو كنه كه خيلي خطرناكه . شايد از شدت علاقه احساسي بهش نداري .
سرگذشت شيدا مرا به فكر وا داشت . غم خودم را فراموش كرده بودم . به قول شيدا غمي نداشتم . يكي مرا دوست داشت و به من زنگ زد . من هم به او علاقه مند شدم . بعد فهميد برايش همسر مناسبي نيستم . دنيا كه به آخر نرسيده بود . از روي نيمكت بلند شديم و گشتي اطراف پارك زديم . نزديك ظهر بود . شيدا را به ناهار دعوت كردم . گفت از رستوران خوشش نمي آيد . كالباس و سوسيس و يك بطر شراب فرانسوي با كمي تنقلات خريديم و راهي خانه نسرين شديم . بين راه يك مرتبه به خودم آمدم چه كار خطرناكي مي كنم . پشيمان شده بودم اما دلم نمي آمد شيدا را كه به قول خودش برده اي بيش نبود و يك روز مي خواست آزاد باشد ، دلخور كنم . با ترس و دلهره در خانه را باز كردم . مواظب بودم همسايه هاي ديوار به ديوار متوجه نشوند . شيدا به محض ورود نگاهي به اطراف كرد و گفت :
- به به ، چه خونه خوبي . مال خودته ؟
- نه ، خونه خواهرمه . با شوهرش برا ادامه تحصيل رفتن فرانسه .
- تو كه گفتي برا شيرين اپارتمان خريده بودي . دروغ گفتي ؟
- نه ، كسي تو اون آپارتمان زندگي نميكنه .
- خيلي دلم ميخواد مهين و شيرين رو ببينم . لابد هر دو خوشگلن .
- آره ، خوشگل و باوقار .
romangram.com | @romangram_com