#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_467
اشك در چشمانش حلقه زد و گفت :
- پنج سالگي مادرم رو از دست دادم . اين طور كه شنيدم ، مرضش لاعلاج بود . كاملاًاونو به خاطر دارم . خيلي مهربون بود . خيلي دوسم داشت . فكر مي كنم از دست پدرم دق كرد .
- پدرت چيكاره بود ؟
- مدير يكي از كافه هاي رقص و آواز جنوب شهر ، مردي هوسباز و ميگسار و زن باز . درست شيش ماه بعد از مرگ مادرم با زني كه صاحب كافه بود ، ازدواج كرد . از اون زنيكه متنفر بودم . پدرم خيلي دوسش داشت ، البته به ظاهر ، چون هم كاباره داشت هم قمارخونه . بار اول كه باهاش روبرو شدم ، يادم نميره . مي خواست منو ببوسه كه صورتم رو برگردوندم . حتي با دست پسش زدم . پدرم خيلي ناراحت شد . سيلي به صورتم زد كه چشام سياهي رفت . باوركن بعد از بيست و چار سال هنوز جاش ميسوزه .
- پس بيست و نه سال داري ؟
- آره ، درست بيست و نه سال ، تو اين مدت چه به من گذشت ، خودم ميدونم و خدام . آخ كه از دست پدر و زن پدرم چه كشيدم ! روز اول دبستان خيلي روز بدي بود . همه با مادرشون اومده بودن مدرسه ، اما من با پدرم كه همون دم در مدرسه ولم كرد . اون روز خيلي گريه كردم . سال آخر دبستان فهميدم پدرم و زنش كه اسمش اشرف بود ، كاراي خلاف ميكنن ، قاچاق فروشي و تور زدن زنا . اما كاري نميتونستم بكنم . درد سرت ندم نادرخان . اشرف خانم بدهكار شد و پدرم افتاد زندون . من دختر پونزده ساله موندم بي كس . اون نامردي كه پدرم رو انداخته بود زندون ، به شرطي رضايت مي داد كه من زنش شم . واي كه چه مصيبتي ! اشرف با زبون چرب و نرمش سعي مي كرد منو راضي كنه . مردك كه چشمش دنبالم بود ، چل سال داشت . از پدرم خلافكار تر بود . زنو بچه داشت و چقدرم بد تركيب بود . همه مشكل پدرم و اشرف با ازدواج من و اون مرتيكه حل مي شد . شب و روز گريه مي كردم . بالاخره يه شب فرار كردم . اون موقع كلاس نهم رو تموم كرده بودم . آرزو داشتم برم دبيرستان . دوست داشتم مهموندار هواپيما شم اما مهموندار يه مشت آدمايي شدم كه ... چي بگم ...
شيدا ساكت شد . چشم هايش پر از اشك شده بود . نه اين كه بخواهد ترحم مرا جلب كند ، واقعاً دلسوخته بود . من كه خيلي كنجكاو شده بودم ، گفتم :
- بعد چي شد ؟
romangram.com | @romangram_com