#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_468
فكر مي كني سر يه دختر فراري چي مياد . كسي رو نداشتم ، نه خواهري نه برادري نه عمويي و نه عمه و خاله . خلاصه اون شب تا صبح تو كوچه پس كوچه ها قدم زدم . تون قدر پول داشتم كه چند روز گرسنه نمونم . پدرم يه دوست صميمي داشت كه همديگه رو داداش خطاب ميكردن . منم عمو صداش مي زدم . به اون پناه بردم . به دست و پاش افتادم پدرم رو در جريان نذاره . قول داد . حتي بهش بد و بيراه گفت چرا داره منو فداي هوسبازياش ميكنه . چي بگم . هر وقت ياد اون لحظه ميفتم ، از زندگي سير ميشم . كسي كه عمو صداش مي زدم ، همون شب بهم تجاوز كرد ...
يك مرتبه زد زير گريه . سعي كردم آرامش كنم . پرسيدم :
- مگه اون زن و بچه نداشت ؟
- چرا زنش رفته بود مسافرت . بعداً متوجه شدم اوني كه باهاش زندگي ميكنه ، زنش نيس ، رفيقشه . هر دو قاچاق فروش بودن . من بدبخت كه از دست گرگ فرار كرده بودم ، گير قصابي افتادم كه همون شب كارد هوسبازيش قلب و روحم رو پاره كرد . مجبور شدم برگردم پيش پدرم . ماجرا رو براش تعريف كردم . رگ غيرتش گل كرد . منو گذاشت پيش اشرف و از خونه رفت بيرون . اشرف يه ذره م ناراحت نشد . خوشحالم بود . بعد از ظهر اون روز خبر آوردن پدرم كسي رو كه بهم تجاوز كرده ، كشته و روونه زندون شده . من موندم و اشرف كه برا اين و اون پا اندازي مي كرد . به ظاهر منو به عقد كسي در آورد كه ده سال ازم بزرگتر بود . چار پنج ماه با اون بودم . داشتم بهش علاقمند مي شدم . اونم ادعا مي كرد دوسم داره اما دروغ مي گفت . ازم كه سير شد ، ولم كرد . بعد يه مرد ديگه . خلاصه اشرف بي شرف منو به اين روز نشوند و پدر نامردم كه پاكي و آبرو سرش نمي شد . لبخند تلاخي زد و گفت :
- من ناپاك رو چه به اين حرفا كه از شرف و پاكي بگم ... اما من مقصر نبودم . پدرم باعث اين بدبختياس .
- حالا پدرت كجاس ؟
- اعدامش كردن . حتي سر قبرشم نرفتم . اشرفم تو شيره كش خونه ها پلاسه . چوب خدا صدا نداره نادر خان .
- اما تو كه خوشگل و خوش تيپي . يعني كسي پيدا نشد باهات ازدواج كنه ؟
romangram.com | @romangram_com