#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_466

- بر عكس . يكي از دوستاي دوران دبيرستانه . دو سه سال پيش ديدمش . شوهر داره و دو تا پسر مثل دسته گل . خيال مي كرد مهموندار شدم ، چون خيلي دوست داشتم . وقتي گفتم تو بار كار مي كنم ، شوكه شد . خلاصه براش گفتم چرا كارم به بار و كاباره كشيده .

آهي كشيد و گفت :

- اول از همه دلم ميخواد حدسياتم رو راجع به تو بگم كه منو بهتر بشناسي . اين طور فهميدم ، سعي داشتي تو اين مدت بيشتر پدر و مادرت رو راضي كني تا خودتو . سواي اين قضيه ، شور و شوق جووني كه گاهي به ابتذال ميكشه ، راضيت نميكرده . اطاعت از پدر و مادر آنقدر تو وجودت عمق گرفته كه هيچ وقت نتونستي بهشون نه بگي ، تا جايي كه بر خلاف ميلت با بيوه برادرت ازدواج كردي . بالاخره به خودت اومدي و معني عشق و عاشقي رو فهميدي . با شيرين آشنا شدي و چه اميد و آرزوهايي كه نداشتي اما معشوق بهت پشت پا زد و همه تصوراتت پوچ از آب درومد . حالام احساس مي كني آدم بي ارزشي هستي ، درسته ؟

با اشاره سر حرف هايش را تصديق كردم . شيدا گفت :

- شما مردا وقتي مشكلي براتون پيش بياد يا از عشق سرخورده شين ، لااقل به ميخونه پناه ميارين . اما ما زنا هيچ پناهگاهي نداريم . بايد تو لاك خودمون بپوسيم . من دختر لايق و با استعدادي بودم . آرزو داشتم همسر يه آدم خوب بشم ، شايدم يه هنرمند دلم مي خواست مادر مي شدم ، اما ...

- چي شد كه به اين روز افتادي ؟

- همش تقصير پدرمه اون باعث بدبختيم شد .

- مادرت چي ؟


romangram.com | @romangram_com