#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_463
- تويي نادر ؟ خاطر جمع باش . فردا سر ساعت همون جا كه قرار گذاشتيم . بيشتر از اين نمي تونم حرف بزنم . خداحافظ .
چنان آهسته و شتاب زده حرف زد كه انگار از كسي يا چيزي مي ترسد . در دلم گفتم حتي يك قدم با او راه نمي روم .
تازگي سعي داشتم خودم را با مطالعه سرگرم كنم ، بخصوص شب ها كه تلويزيون برنامه جالبي نداشت . از كتابخانه نسرين چند كتاب شعر و يكي دو كتاب جامعه شناسي مي آوردم و مشغول خواندن مي شدم . آن شب سراغ حافظ رفتم . با شعر بيگانه نبودم ، اما مثل نسرين و شيرين يا حتي مهين علاقه چنداني به شعر و شاعري نداشتم . نيت كردم فردا سراغ شيدا بروم يا نه . ديوان حافظ را گشودم :
خوشا دلي كه مدام از پي نظر نرود
به هر درش كه بخوانند بي خبر نرود
طمع در آن لب شيرين نكردنم اولاست
ولي چگونه مگس از پي شكر نرود
عجب غزلي ! با خود گفتم پس حقيقت دارد كه حافظ از غيب خبر مي دهد . درست مي گويد . مگر مي شود مگس دنبال شكر نرود . من هم بايد مثل هم سن و سال هايم خوش بگذرانم . چرا نبايد از تنهايي و آزادي ام لذت ببرم؟ هوسبازي يعني چه ؟ مگر آن جوان به ظاهر سياسي كه دم از خلق مي زد ، وجدان داشت ! چرا با فريب عشقِ از جان عزيزترم را دزديد ؟ چرا شيرين با احساساتم بازي كرد ؟ چرا يكباره عشق و اميد و آرزو را به خاطر جاه طلبي و سياست از ياد برد ؟ چرا خاطر آرام مرا اين طور نا آرام كرد كه سر از ميخانه در بياورم ؟ سياوش و شيرين هر دو هوسباز بودند . من هم تصميم گرفتم مثل آنها باشم . انگار زمانه فقط به آدم هاي بي وجدان روي خوش نشان مي داد .
romangram.com | @romangram_com