#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_464

صبح زود از خواب بيدار شدم . دوش گرفتم ، بهترين لباسم را پوشيدم و شيك و ادكلن زده سر قرار حاضر شدم . چند دقيقه نشد كه ديدم زني با لباس ساده و عينك دودي به طرفم مي آيد اول او را نشناختم ، اما خوب كه نزديك شد ، فهميدم شيداست . با آن شيدايي كه در بار هامبورگ ديده بودم ، زمين تا آسمان فرق داشت . از تعجب دهانم باز مانده بود . چند لحظه به او خيره شدم . شيدا گفت :

- تعجب نكن . منم شيدا ، بوقلمون هزار رنگ . شب تو اون قالب و روز تو قالب ديگه . روزگار نقش رو به من داده .

خنديدم و گفتم :

- بازيگر خوبي هستي . هنرپيشه مي شدي ، كارو بارت سكه بود .

در حال صحبت از پله هاي پارك پايين رفتيم . شانه به شانه زني قدم بر مي داشتم كه اسباب عيش و نوش مردهاي ميگسار و خوش گذران بود . نمي توانستم باور كنم . ظاهر شيدا به هيچ وجه به زنان كافه نمي خورد . اثري از پودر و ماتيك روي صورتش نبود . خوشگل تر از شب كه غرق در آرايش بود ، به نظر مي رسيد . روي يكي از نيمكت ها نشستيم . گفتم :

- خب ، قرار شد برام از گذشته ت بگي .

- لپ مطلب رو بگم ، هيچ وقت خودم نبودم . منو از من دزديدن .

گفتم :


romangram.com | @romangram_com