#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_462

ديگر مثل اوايل مشروب نمي خوردم . به يكي دو بطر آبجو اكتفا مي كردم . بيشتر به آدم هاي عجيب و غريبي كه به بار مي آمدند و خيلي خوش بودند ، خيره مي شدم . شيدا هم گاهي روبرويم مي نشست و با سفارش يكي دو ليوان فيش ( نوشابه اي كه زنان دربار سفارش مي دادند و براي مشتري خيلي گران تمام مي شد ) مرا سرگرم مي كرد .

همان طور كه گفتم ، هرگز جرأت هوسبازي نداشتم . حتي فكرش را هم نمي كردم . از طرفي ، تارك دنيا هم نبودم . تمايلات جنسي هم دروغ نبود و به قول آدم هاي مؤمن شيطان بيكار ننشسته بود . كم كم به شيدا انس گرفتم . بدم نمي آمد با او درد دل كنم . او هم از اين كه گاهي به آن بار مي رفتم و از بين بقيه انتخابش كرده بودم ، خوشحال بود . يك روز همه چيز را برايش گفتم ؛ از جواني و نوجواني ام ، از تحمل زني كه مثل خواهرم دوستش داشتم ، از شيرين بي وفا كه تصور مي كردم در كنارش خوشبخترين مرد عالم هستم و از سياوش كه به گمانم خبيث ترين آدم روزگار بود . شيدا نگاه از من بر نمي داشت . آن روز يك دفعه متوجه چشمان زيبا و چهره آرامش شدم . در عمق نگاهش غمي كهنه احساس مي كردم . حرف هايم كه تمام شد ، گفت :

- اگه من از گذشته برات بگم ، هيچ وقت از زندگي گله نمي كني .

- اتفاقاً خيلي دلم ميخواد بدونم چرا كارت به اين جور جاها كشيده .

آهي كشيد و گفت :

- چي بگم . اينجا اجازه نداريم زياد حرف بزنيم . فقط بايد فيش بخوريم و دلربايي كنيم . قصه زندگي من خيلي غم انگيز تر از ماجراي توئه .

قرار گذاشتيم روز جمعه ساعت نه صبح همديگر را جلوي پارك ساعي ملاقات كنيم . ساعت از دوازده گذشته بود كه بار را ترك كردم . شيدا تا دم در همراهي ام كرد .

شبي كه فردايش قرار داشتم ، تمام وجودم را وحشت فرا گرفته بود . من نادر خجالتي و وسواسي و ترسو كه جرأت نگاه كردن به زني را نداشتم ، من كه نقاب به چشم زده بودم و به شيرين كه عاشقم بود و روزها از كنارم مي گذشت حتي نيم نگاهي نمي انداختم ، من كه در اوج جواني جرأت نمي كردم به جنس مخالف ابراز تمايل كنم ، فردا با يك فاحشه ملاقات داشتم . از اينها كه بگذريم ، راه معاشرت با اين جور زن ها را بلد نبودم . هر چه مي دانستم از فيلم هاي فارسي بود . مردهايي مثل من سرخورده از عشق در دام زن هايي از اين قماش مي افتادند . از كار خود پشيمان بودم . تصميم گرفتم به بار هامبورگ زنگ بزنم و از شيدا عذرخواهي كنم . سراغ تلفن رفتم . از اطلاعات شماره بار را گرفتم و زنگ زدم مردي گوشي را برداشت . گفتم مي خواهم با شيدا صحبت كنم . بلافاصله پشت خط آمد . تا گفتم الو ، مرا شناخت . فرصت حرف زدن به من نداد . گفت :


romangram.com | @romangram_com