#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_461

- ديگه از اين حرفا گذشته محمد آقا . شده دوره آخر زمون . كفر مملكت رو گرفته ، كشورو نكبت گرفته ، دين و ايمون داره از بين ميره ، مردم حلال و حروم سرشون نميشه .

مادر كه همه فكر و ذكرش سرو سامان دادن من بود و از اين بحث ها خوشش نمي آمد ، موضوع را عوض كرد و گفت :

- حالا بعد از اين حرفا كه به جاييم نميرسه ، بريم سر اصل مطلب . بالاخره بايد فكري برا نادر بكنيم .

پدر نفسي تازه كرد و گفت :

- اين همه دختر . بذار ما انتخاب كنيم . اگه بد بود ، با من . دختر حاج نصرالله ، دختر ميرزا ابوالقاسم فرش فروش و هزار تا دختر خونواده دار ديگه . اگه خودش بايد بپسنده كه يه دفه پسنديد . ديدين كه تو زرد از آب درومد .

ساعت از ده گذشته بود . تلفن زنگ خورد . نسرين بود . خدا مي داند مادر چقدر خوشحال شد . انگار سال ها از او دور بوده ، يكريز قربان صدقه اش مي رفت . گوشي را به كسي نمي داد . بعد از نوش آفرين نوبت به من رسيد . نسرين گفت پدر و مادر بهمن روز گذشته به پاريس آمده اند تا برايشان آپارتمان بخرند . همه چيز روبه راه است و فعلاً كلاس زبان مي روند .

خيلي خوشحال شدم . با بهمن هم حرف زدم . گفت دانشجوهاي ايراني مخالف حكومت خيلي فعال شده اند . توصيه كردم خودش را وارد معركه سياسي نكند . پدر هم چند كلمه اي با نسرين حرف زد . سفارش كرد مواظب خودشان باشند و وقتشان را بيهوده هدر ندهند .

روزها و هفته ها مي گذشتند . كم كم پذيرفتم با آه و حسرت كاري از پيش نمي رود . هر هفته نيما را پيش خودم مي آوردم . مهين هم با اين كه وانمود مي كرد برايم متأسف است ، گاهي با لبخند تمسخر آميزش آزارم مي داد . هر وقت ياد چشمان درخشان و لبان متبسم و حرف هاي دلفريب شيرين مي افتادم ، غرق اندوه مي شدم و به تلافي سال هاي گذشته كه جواني نكرده بودم ، سري به همان بار خيابان پهلوي مي زدم . شب هايي كه به بار مي رفتم ، براي اين كه پدر و مادر بو نبرند ، در خانه نسرين و بهمن مي خوابيدم .


romangram.com | @romangram_com