#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_460
- خدا بيامرز ناصرم عدسي دوست داشت . آخه كي فكر مي كرد ...
نوش آفرين مثل هميشه دلداري اش مي داد و پدر فقط آه مي كشيد . محمد آقا حرف تو حرف آورد . رو به پدر كرد و گفت :
- انگار وضع بازار خيلي خرابه . چي شده حاج آقا ؟
پدر تحت تأثير روحيانيون بازار از سال ها پيش مخالف رژيم بود . بخصوص از وقتي كه ناصر رو از دست داده بود ، دشمني اش با حكومت بيشتر شده بود . گفت :
- معلوم نيس سياست مملكت دست كي افتاده كه اينقدر گرونيه . مردم قدرت خريد ندارن . خيابونا پر شده از عرق فروشي و كاباره ... از اروپام بدتر شده . زن و مرد رو نميشه از هم تشخيص داد . چيزي نمونده دخترا تو خيابون برقصن . هر جا نگاه مي كني سينما و تماشاخونه ، هر جا نگاه مي كني فحشا و اعتياد ، هر چي زمين تو مملكته ، صاحبش درباري يا وابسته به درباره . آخه اين جور كه نميشه . شاه خودشو نخود هر آشي ميكنه . با انگليس رابطه داره ، با امريكا ، شوروي ، عرباي خليج ... آخه بگو عرب فلان كشور ظفار به تو چه كه پسر مثل دسته گلم رو بيخود و بي جهت پرپر كردي !
اشاره به نيما كرد و ادامه داد :
- اينم نمونه ش . بالاخره يه روز ميفهمه چرا پدرش كشته شده . امثال نيما زيادن .
پدر دل پري داشت . ياد نداشتم با اين لحن از رژيم انتقاد كند . محمد آقا خيلي محافظه كار بود . به پدر توصيه مي كرد اين حرف ها را پيش هر كس نزدند . پدر گفت :
romangram.com | @romangram_com