#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_459

نيما ديگر آن كودك دو سه سال قبل نبود . دو روز بعد به كلاس دوم مي رفت . تا حدودي فهميده بود مادرش همسرم بوده و حالا از هم جدا شده ايم . اما چرايش را نمي دانست . چطور مي توانستم توجيهش كنم .

سر راه برايش تنقلات خريدم . دلش مي خواست به شهر بازي برود . حوصله نداشتم اما دلم نمي آمد به خواسته اش عمل نكنم . هر وقت نيما چيزي از من مي خواست ، ياد آخرين ديدارم با ناصر مي افتادم . سفارش كرده بود اگر حادثه اي پيش آمد ، براي نيما پدر باشم . آه از نهادم بلند شد . اگر برادرم زنده بود ، گرفتار اين همه سر درگمي نمي شدم .

نيما را به شهر بازي بردم . بچه ها شاد و سرخوش همراه پدر و مادرشان اين طرف و آن طرف مي رفتند و سوار وسايل بازي مي شدند . حسرت مي خوردم چرا من نبايد مثل ديگران زندگي بي دغدغه داشته باشم .

هوا كاملاً تاريك شده بود كه به خانه رسيديم . نوش آفرين و بچه هايش هم آمده بودند .نيما خوشحال شد كه همبازي دارد . بعد از رفتن بهمن و نسرين ، نوش آفرين را نديده بودم . دلداري ام مي داد و وانمود مي كرد نگرانم است . گفت :

- حدس مي زدم شيرين نتونه با خونواده ما كنار بياد . حالام بهترين راه اينه كه با مهين آشتي كني . همه فاميل خوشحال ميشن ، بخصوص آقا جون كه ميدوني چقدر مهين رو دوست داره . اگرم نخواستي ، كلي دختر سراغ دارم ، يكي از يكي خوشگل تر و خونواده تر .

خواهش كرد قضيه شيرين را برايش تعريف كنم . حال و حوصله نداشتم . نوش آفرين با عصبانيت گفت :

- ناسلامتي من خواهر بزرگترم . يعني كمتر از نسرينم كه از جيك و پيكت خبر داشت ؟

جريان را بدون اينكه به جزئيات اشاره كنم ، برايش گفتم . مادر و نوش آفرين شروع كردند به داستان پردازي . مادر گفت معلوم نيست چه كاسه اي زير نيم كاسه بوده كه اين بلارا به سرت آوردند . سر به آسمان برد و خدا را شكر كرد كه اين ماجرا به هم خورد . نوش آفرين هم تصورات خودش را داشت . گفت شايد شيرين براي حفظ آبرو همسر كسي شده كه قبلاً بي سيرتش كرده . خلاصه به شيوه خودشان نظر مي دادند كه اصلاً برايم مهم نبود . هر چه بود ، ديگر شير يني وجود نداشت . از كاروان عشق جز خاكستر نمانده بود . آن شب محمد آقا زودتر از معمول آمد و بعد هم پدر خسته از راه رسيد . كمي حوصله نشان دادم . بزور هم كه بود ، سر به سر نيما و بچه هاي نوش آفرين مي گذاشتم و مي گفتم و مي خنديدم . از پدر و مادر و محمد آقا خواهش كردم فقط حرف مهين را پيش نكشد . اگر احياناً آشتي مي كرديم ، مثل جنگجويان شكست خورده هميشه مورد سرزنش او قرار مي گرفتم . نوش آفرين و محمد آقا گاهي تا بعداز ظهر جمعه پيش پدر و مادر مي ماندند ، بخصوص از وقتي كه نسرين ازواج كرده بود . آن شب خاور به خواهش محمد آقا كه از شكمش رودربايستي نداشت ، براي صبحانه عدسي بار گذاشت . صبح زود هم نان سنگك تازه خريد . نيما خيلي عدسي دوست داشت . يك كلمه به زبان آورد خيلي وقت است عدسي نخورده . اشك در چشمان مادر حلقه زد . گفت :


romangram.com | @romangram_com