#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_458
مهين با لحني تأسف بار گفت :
- خيلي دلم برات ميسوزه .
كمي عصباني شدم . گفتم :
- من دلسوز لازم ندارم . خداحافظ .
داخل اتومبيل نشستم و منتظر نيما شدم . از خودم بدم آمده بود . چرا صدايم را براي مهين بيچاره بلند كرده بودم . چه تقصيري داشت . چند دقيقه بعد نيما كنارم نشست و گفت :
- چيه بابا ؟
دستي به سرش كشيدم و گفتم :
- چيزي نيس . نگران نباش .
romangram.com | @romangram_com