#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_457
- تو تجربه بي تفاوتي داري ، زياد اذيت نميشي .
صدايم را بلند كردم . گفتم :
- تو رو خدا بس كن . هر جا پا ميذارم بايد محاكمه شم .
- حالا كه اون بهت پشت پا زد و رفت . من ...
حرفش را قطع كردم . گفتم :
- ميدونم . تو رفتي سراغش و خواهش كردي منو دوست داشته باشه . به خاطر اين كه بهش برسم ، ازم طلاق گرفتي . همه رو ميدونم . در خوب بودنت ، نجابتت و صداقتت هيچ شكي نيس ، اما ... نميدونم چي بگم . بهتره هر چه زودتر از اينجا برم .
چاي نيم خورده را گذاشتم و برخاستم . گفتم :
- دم در منتظر نيما هستم .
romangram.com | @romangram_com