#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_454
پدر مثل سابق كه مدرسه مي رفتم ، سرم داد كشيد كه بنشينم . به احترام او نشستم و سرم را بين دست هايم گرفتم . با لحن ملايم گفت :
- پسر تو وارث همه زندگي من هستي ، عمري ازم گذشته ، اين موها رو هم تو آسياب سفيد نكردم . چند بار گفتم . اگه تو كل عالم بگردي ، زني مثل مهين پيدا نمي كني . نذار روح برادرت تو قبر بلرزه . نذار مهين جوون مرگ شه .
سكوت كردم . در آن شرايط حال يك كلمه حرف زدن نداشتم ، آن هم راجع به مهين . پدر وقت گير آورده بود . مادر به پدر اشاره كرد حرف را كوتاه كند . خاور شام را آماده كرده بود . اشتها نداشتم . غرق افكار پريشانم بودم . پدر رو به مادر كرد و گفت :
- وقتي ميگم نادر به غصه خوردن عادت كرده ، بيخود نميگم . پسر چي شد ، مگه كشتيت غرق شده ! حالا مهين نه ، زورت نمي كنم كه اگه تقي به نوقي خورد بگي بابام زورم كرده . دختر كه قحط نيس ، اين نشد يكي ديگه . ولش كن بيا بيرون پسر . اشاره كنم صد تا از بازاريا دخترشون رو كه آفتاب و مهتاب روشون رو نديده ، بهت ميدن .
با بي اشتهايي لقمه اي خوردم و به اتاقم رفتم . روي تخت دراز كشيدم و خاطرات گذشته را در ذهنم مرور كردم . آن قدر از اين دنده به آن دنده غلتيدم تا خوابم برد .
تقريباً يك هفته از سفر نسرين و بهمن مي گذشت . فقط يك بار تماس گرفتند و گفتند اوضاع روبه راه است . بابت هيچ چيز نگران نباشيم . بهمن قبلاً گفته بود دو پسر عمو و يكي از پسر دايي هايش در پاريس هستند . براي فرانسه رفتن خيلي زود بود . از فكري كه به ذهنم راه يافته بود ، منصرف شدم و خودم را در اختيار سرنوشت گذاشتم .
پنج شنبه بود و دو روز بعد مدارس باز مي شد . حدود دو هفته بود نيما را نديده بودم . چه دو هفته اي كه هر روزش توأم با غم و غصه و پريشاني بود . مادر تلفني سراغ نيما را مي گرفت . حتم داشتم مهين با خبر شده و به گوش بقيه فاميل هم رسيده ، چرا كه مادرهمان شب قضيه را به نوش آفرين گفته بود . با شناختي كه از او داشتم ، حرف نگه دار نبود . نسرين هم هميشه از اين اخلاق نوش آفرين شاكي بود . مي گفت كافي است به نوش آفرين تأكيد كنيم راجع به فلان موضوع به كسي چيزي نگويد . درست بر عكس عمل مي كرد .
ساعت از چهار گذشته بود . مادر به مهين زنگ زد كه نيما را آماده كند . دو سه ماه بود كه نيما تا بعد از ظهر جمعه خانه ما مي ماند . به قول مادرش ديگر رختخوابش را خيس نمي كرد . ساعت پنج زنگ در خانه شان را زدم . مهين در را باز كرد . سلام كردم . خوش رو تر از هميشه جواب داد و جوياي حالم شد . تشكر كردم . گفتم :
romangram.com | @romangram_com