#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_455

- انگار نيما حاضر نيس .

- نه ، تازه از خواب بيدار شده . نميخواي بياي تو ؟

نمي دانم چرا مي ترسيدم . با ترديد پذيرفتم . اشاره كرد بنشينم . سراغ مادرش را گرفتم . گفت خواب است . همان لحظه نيما از دستشويي بيرون آمد . در آغوشم پريد و گفت :

- بابا خيلي دلم برات تنگ شده . هفته پيش خيلي منتظر موندم .

مهين برايم چاي آورد . كمي به خودش رسيده بود . موهايش را روي شانه اش ريخته بود . انگار قصد نداشت نيما را آماده كند . گفتم :

- مگه نيما با من نمياد ؟

- چرا ، همين الان آماده اش مي كنم .

و به سمت اتاق رفت كه لباس هاي نيما را بياورد . از پشت نگاهي به او انداختم از حق نگذرم ، واقعاً زيبا بود . قد و قامتش هم حرف نداشت . يك لحظه احساساتي شدم چرا با افكار واهي زندگي خودم و مهين را به هم ريختم . اما بلافاصله به خودم نهيب زدم كه نه ، اين حالات گذرا است . اگر دوباره با مهين ازدواج كنم ، همان آش است و همان كاسه . مهين برگشت . پيراهن و شلوار نيما را گوشه اي گذاشت و گفت :


romangram.com | @romangram_com