#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_453
بالاخره پدر بازاري بود . نبايد ضرر مي كرد . قلب و روح و جانم از نيش خنجر شيرين زخمي بود و پدر به چند قطعه طلايي فكر مي كرد كه به او داده بوديم . گفتم :
- همه رو پس فرستاد .
- پس اون تو زده ؟
- چه فرقي داره كي تو زده . شيرين حالا خونه شوهرشه .
شوكه شده بودند . مادر گفت :
- واه ! يعني كس ديگه رو زير سر داشته ؟
با ناراحتي از جايم بلند شدم . گفتم :
- هر چي بود تموم شد . تو رو خدا بس كنين .
romangram.com | @romangram_com