#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_452
- ميدونستم اين بار به مقصد نميرسه . شايد خواست خدا بود .
رو به من كرد و گفت :
- چي شد اين همه برو بيا و مهموني و خونه خريدن و تب و تاب عشق و عاشقي ؟ به همين راحتي تموم شد ؟ نميشه كه ، بايد اتفاقي افتاده باشه . يا دختره دلت رو زده يا پاي كسي ديگه درميونه . يه چيزي شده ديگه .
با بي حوصلگي گفتم :
- آقا جون ف شما كه گفتين ميدونستين . حالا چه فرقي ميكنه . بالاخره قضيه به هم خورد .
برق خوشحالي را در چشمان پدر مي ديدم . اصرار داشت ماجرا را برايش تعريف كنم . گفتم :
- يك كلام . به قول مادر اونا تيكه ما نبودن .
- باز جاي شكرش باقيه زود فهميدي . پس اون همه طلا و جواهر چي شد ؟
romangram.com | @romangram_com